مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
( ) (علامت قدرمطلق)
حاصل عبارت S1-1 x(x)/x^4+1
چون امکانات بلاگفا پایینه نشد بهتر از این بنویسم ولی خوب به طور فارسی هست: انتگرال x در قدر مطلق x تقسیم بر x به توان 4 به علاوه 1
شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نميتواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي ميميرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد
شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار دادهاند و اهميت مرا درك نميكنند، آنها حتي فراموش كردهاند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.
ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شدهايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد ........... پــــــــس...
شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما ميتوانيم بقيه شمعها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.
با چشماني كه از اشك و شوق ميدرخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمعها را روشن كرد.
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود
.
تا خدا هست دیگر نه غم وجود دارد نه غصه تا او هست زندگی پر از زیباییست
قطره قطرهات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟
عاشقم
با من ازدواج ميكني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشهاي كنار جعبهاش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانههاي اشك كاشت.
زحمتی که دارم اینه که
سطح بین دو سهمی y=x^2 و x=y^2 را بدست آورید.
طبیعتا مسئله باید از انتگرال حل شود و بهترین گام برای حل مسئلله کشیدن شکل و سپس تحلیل از روی شکل خواهد بود ولی خوب کمی فکر کنید جواب را بعد از دو سه روز می ذارم.
نکته: یکی از بچه ها ازم پرسید که ^ به چه معناست و در جواب بگم که منظور توان هست که البته این شکل قالب کامپیوتری توان رو در برنامه نویسی داره و من سعی کردم از این قالب پیروی کنم.
در یک منحنی y"=6x و خط y=5x+3 در نقطه ای به طول 1 بر منحنی مماس است. معادله منحنی را بیابید.
برای یافتن پاسخ به ادامه بروید.
ادامه مطلب
کو چيک تر که بودم
فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم
تا بوي خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!!!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند
و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند باران رحمت خداست
ولي حس کودکانه من مي گفت:
خدا دلش از دست آدما گرفته

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این
مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که
شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت
مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه
نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله
به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام
خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون
کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی
در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی
ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد.
کسی که
بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش او
را با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای
ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به
ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد. این صحنه توسط چندین کودک دیگر نیز
به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور
متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند؛ و
سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و
سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد، نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او
را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان «جاشوا بل» یکی از
بهترین موسیقیدانان جهان و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده
برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار میباشد.
«جاشوا بل» دو
روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون،
برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود و قیمت متوسط
هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است. نواختن «جاشوا
بل» در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود و بخشی از
تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت های مردم بود.
نتیجه:
آیا ما در شزایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی
هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را
در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
نتیجه دیگر این آزمایش شاید این باشد:اگر
ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان
که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا
دهیم،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
و من به این می اندیشم:
به کجا چنین شتابان!!!
اگر هم احساس کریدید میشه ،خوب اشکالی نداره دست به کار شید و اثباتش کنید.
خوب این شعر به طور کاملا خاصی در مورد اوضاع مدرسه در امروز بود که زنگ دوم سر کلاس انگلیسی نوشتم.بچه های پیش دانشگاهی مدرسه چند وقتی هست که خسارت های زیادی به مدرسه زدن و کلا مدرسه داره رو به نابودی میره چند وقت دیگه هم با یه نقشه از پیش تعیین شده شاید مدرسه رفت رو هوا. از اتفاقات مدرسه باید به ریختن سقف نابودی درب شکستن مهتابی های متعدد و خلاصه مدرسه داغون شده ،ای کاش عکسی میشد بذارم تا متوجه شوید.
سر کلاس زبان هم انقدر تیکه و مسخره بازی به طوری که نزدیک بود معلم کتک بخوره داشتیم که من تو این شعر اوضاع رو بیان می کنم.
قال این شعر ،شعر دودی هست که مفتخرم اعلام کنم که خودم ساختمش علت نامگذاری آن هم این بوده که افکار و تفکرات شعر در آنی بخار شده به صورت دودی بر روی کاغذ می نشیند. نوعی مقابله با مثل در مورد شعر سپید هست.
اینم اوضاع کلاس زبان در شعر دودی من البته استعاره زیاد داره که بعضی از اونها رو باید با توجه به شخصیت های کلاس دریافت.
احساس ترنم بارانی ، وجود قامت بهاری ، کلاس درس پیش روی ما ،نفس های ما،گذر عمر ما
خط خطی های مشکی،صندلی زیر پا ،چشمان نیمه باز خسته و تنها،در اوج ابرها، گذر عمر ما
پندهای معلم،گوش کر بچه ها ،کوروش کبیر رو به روی ما تپش قلب های ما،مداح پشت سر ما،گذر عمر ما
توهین های او،بی سوادی او،پیشاپیش ما تخته سفید بی بار،درقفس کنج اتاق،گذر عمر ما
ناراحتی های او، رنج های غریب، احساس همدردی ما تیکه های بچه ها، پوچی بی انتها، گذر عمر ما
و به راستی گذر عمر ما
قالب سه عبارت در هر مصرع برای این شعر در نظر گرفتم ولی خوب تک تک عبارات معنای خاصی داره که اگه ابهامی بود می تونم بر طرف کنم و توضیح بدم.
اکنون در این لحظه بسیار مشتاقم تا مداد همچون لیوان پر از آبم را بردارم و نوشتن را آغاز کنم. لیوان مملو از آب زلال و صاف که گویی قلم من پر است از این آب پاک. آبی که لبریز است و هر آن ممکن است از لبه های آن ،قطرات بریزند. قطراتی که نه چشمانم و نه لیوان و نه قلم تحمل نگهداری آنان را ندارند و جاری شدن آن ها را سهل تر می پندارند. قطراتی که گواه از خیلی دردهاست که اینجا جاری می شود. جاری می شود و روان می گردد بی دغدغه از بودن در چارچوب زندان چشم ،بی باک از اسیر بودن در چوب مداد ،بی ترس از راکد بودن در ظرف آب. جاری شدن چه مفهوم زیبایی را می رساند، مفهوم شیرین آزادی. به راستی چرا باید اینگونه این قطرات را اسیر کنیم. جاری ساز و هر چه می خواهی بگو. آن وقت دیگر شکایتی از زندانیان نخواهی شنید. آن زمان دیگر زندانی ای نخواهد بود تا از غصه های زمان در بند بودن خود به چشمانت بگوید. آن لحظه، لحظه آزادی است. آزادی ای که با شور و شوق اشک ،وجود خود را اثبات می کند ،با جاری شدن. نکته اینجاست که متاسفانه هیچ گاه نمی توان اسیران را با هم آزاد کرد. درهای زندان آنقدر کوچک و باریک است که توانایی خروج همزمان زندانیان را ندارد و تک تک به هر یک جواز آزادی را می دهد. ای کاش می شد درها را بزرگ کرد و آن ها را باز کرد تا همه قطرات با هم چون سیلی رها شوند. ای کاش می شد همه زندانیان که هر یک درددلی دارند را همزمان رها کرد و قفل ها را باز. ای کاش دیگر اسیری وجود نداشت اسیری که از روزهای اسارت در زمان جاری شدن سخن بگوید. از روزهای تیره و تار خود. از روزهایی که به فکر یک لحظه دیدار معشوق همیشگی خود یعنی آفتاب بوده تا با درخشش انوار آن و تبلور ذاتش در این قطره ،اشک زلالی ای ایجاد کند و و قطره را بدرخشاند و قدرت خود را به دیگران نشان دهد. قدرتی که در از تابش آفتاب جلوه ای به اشک می دهد.
حال وارد قسمت دوم ماجرا یعنی ریخه شدن اشک می رسیم آن هم بدون وجود آفتابی که آن را بخار کند.
اشک های خود را جاری ساز که هیچ کس کنارت نیست هیچ کس ...
قطره درخشان پر ز حرفت را بر روی این زمین ریز زیرا آنقدر گسترده است که حرفت میان همه این گستره گم خواهد شد میان این همه اشک های روان روی زمین میان آن همه سیلاب های روان چشمان انسان ها که تنها دنبال گم گشتن حرف خود می گردند دوست دارند بدین گونه با خود تنها باشند دوست دارند ...
تنهایی ، چه واژه غریب آشنایی است به راستی به این کلمه فکر کردید که ما کی تنهاییم؟ آیا ما انسان ها تنها هنگامی که در کنار شخص دیگری هستیم تنها نیستیم آبا تنهایی هنگامی رخ می دهد که فردی نزدیک شما نباشد؟ من تنها هستم می دانید چرا؟ چون هرگاه به قلب خودم رجوع می کنم فاصله این شخص پر احساس را با وجود خود بسیار بیشتر از اندک می بینم. آن اندکی که که درون من است گویی فاصله میان دو شهر است گویی حرف دل با اشک، روان می شود تا به قطرات دیگر بپیوندد و سیلی سازد تا به وجود خود برسد یعنی همان شهر دیگر!!!
آن شهری که رنگی از احساس و عاطفه و عشق در آن نیست ، آن شهری که مردم به دنبال ثروتند و طمع ،دنبال حرص اند دنبال همه چیزند جز تمام مفاهیم زیبا همه آن مفاهیمی که دوست دارند چون سیلی از اشک آن شهر تباهی را نابود سازد ،زیر حرف های ناگفته خود ببرد و داد بزند که این همان اشکی است که از دو چشم تو آمد. این سیل به رنگ آبی است آبی که زلال است و هیچ سیاهی ای ندارد آبی که روان است و هیچ رکودی ندارد آبی که خروشان است و می خواهد فریادهای ناگفته خود را بزند ولی صداهای شهر آنقدر بلند است که هیچ فریادی را هم نمی شنود. ای اشک من تمام بانگ های ناگفته دلم را در تو خلاصه می کنم. جاری شو تا به کمک دیگران موجی سازی و شهر بدبختی آدمیان را نابود کنی.
به ناله های احساس گوش فرا ده زیرا هیچ گاه حرفی پاک تر از آن نخواهی یافت هیچ گاه حرفی نزدیک تر به وجودت از آن نخواهی یافت زیرا ...
حال قطره اشکم تقدیم تو باد گویی آفتابی باشد گویی نباشد.
تنگرام (Tangram) یک بازی چینی محسوب می شود که به صورت یک پازل از هفت قطعه شکل مسطح تشکیل شده است که باید قطعات در کنار یکدیگر قرار گرفته تا شکلی حاصل شود. این شکل ایجاد شده می تواند هر نوع شکلی باشد هرچند معمولا مربع است و باید تنها با کنار هم قرار دادن قطعات بدون اینکه آنها را روی هم بگذاریم شکل خواسته شدن را ایجاد کنیم.برای مثال در شکل زیر باید با استفاده از قطعات مربعی ایجاد کرد که می بینیم چگونه این شکل ایجاد شده.
![]()
تنگرام از لحاظ سختی سطوح مختلفی دارد که بعضی اوقات بسیار پیچیده می شود که در قسمت های بعد مسائلی از این دست حل می کنیم. خوب فکر این که در مورد تنگرام بنویسم دیروز به ذهنم امد چون من در موزه علمی برج های دوقولوی مالزی نوعی از این مسئله را دیدم و جالب دانستم که اساس کار آن را بنویسم.
چقدر خوبه كه هر از گاهي باورهايمان را يه مروري كنيم. بد نيست ادم چند وقت يه بار ذهنيات و تفكراتش رو خانه تكاني كنه .واضح تر بگم.ما در مورد رفتار و افكارمون بيشتر از اونيكه فكر كنيم بر حسب عادت فكر ميكنيم و عمل ميكنيم. براي چند لحظه بدون تعصب اين مطلب رو بخونيم. قبول؟! قبل از ادامه بحث ازمايش زير را بخوانيد خيلي جالب و خواندني است:
باور ها
دانشمندان براي بررسي تعيين ميزان قدرت باورها بر كيفيت زندگي انسانها آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند : 80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند . يك شهرك را به دور از هياهو برابر با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند : تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ، خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت . علت چه بود ؟ خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند . انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد . اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند . انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند . قانون زندگي قانون باورهاست . باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند .. انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . باورهاي شما دستاوردهاي شما را در زندگي ميسازند . زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه ها ، انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي دستاوردها هستند
حكايت دوم: انیشتین میگفت : « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند. » استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .» او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.» استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .» « حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است فقط 10 دقيقه بشينيم تو يه جاي خلوت و تك تك طرز فكر ها و رفتارهايي كه بطور نا خود اگاه عادتمون هست مرور كنيم.ميدونيد چه اتفاقي ميافته؟ اگر واقعا بدون تعصب تك تك اعمال و افكارمون رو مرور كنيم به خوبي ميتونيم خوب و بدهاش رو از هم تفكيك كنيم. خوبها و به درد بخور هاش رو تقويت كنيم و بدها وكثيف هاش رو دور بندازيم تا بيش ازاين تو زندگيمون دست و پامون رو نگيره. انسان به طور ذاتي بدون اينكه نياز به اقا بالا سري داشته باشه توانايي تشخيص خوب و بد رو داره. مگه نه؟؟؟!!! خب منظورم از اين خانه تكاني چيه؟: تو ادبياتمون بهش ميگن: چشمها رو بايد شست .جور ديگر بايد ديد..... تو ادبيات عرفاني مون هم بهش ميگن: بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم......فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم با كلاسها هم بهش ميگن: مهندسي مجدد يا ري انجينيرينگ:Re-Engineering بزرگان هم بهش ميگن: مراقب افكارت باش كه گفتارت ميشود مراقب گفتارت باش كه رفتارت ميشود مراقب رفتارت باش كه عادتت ميشود.مراقب عادتت باش كه شخصيتت ميشود و مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت ميشود.. مذهبي ها هم بهش ميگن: يك ساعت تفكر بهتر از هفتاد سال عبادت قانون فعاليت هاي ذهن ناخودآگاه: ذهن ناخود آگاه شما موجب ميشود همه گفته ها و اعمالتان مطابق با الگويي انجام پذيرد كه با تصوير ذهني و باورهاي شما هماهنگ است. ذهن ناخود آگاه شما بسته به اينكه چگونه برنامه ريزي ميكنيد مي تواند شما را به پيش ببرد يا از پيشرفت باز دارد. توي اين خانه تكاني ذهن و رفتار چه اتفاقاتي ميافته: *بعضي باورهاوذهنيتها رو بايد تميز كرد و غبار زمان رو ازش دور كرد ،سر و ساماني داد ، خيلي محكم تر اونها رو حفظ كرد و بهش بها داد.چه باورهاي قشنگي داشتيم كه به مرور زمان و دود زندگي يكنواخت سياهي بهش نشسته و بايد با چاشني خاطره سر و ساماني بهشون داد و دوباره در رديف اول قفسه باورهامون قرار بديم ** بعضي از اوون باورها رو كه اتفاقا از بس بهشون عادت كرديم خيلي هم دم دست قرار گرفتند و هميشه مزاحمي براي ديدن باورهاي قشنگمون هستند،بايد براي هميشه فراموش كرد و در زباله دان فراموشي قرار داد. ***اگر خوب به اين باورها دقت كنيم ميبينيم كه بسياري از رفتارهايمان ناشي از باورهايي است كه از انها بيزار هستيم.ولي از بس در درون نا خود اگاهمان به انها عادت كرديم وجود انرا فراموش كرده ايم. جالب است كه در اين كنكاش متوجه رفتارهايي ميشويم كه به دليل انتقام از كسانيكه در حق ما ظلمي كرده اند و به انها دسترسي نداريم به طور ناخوداگاه از اطرافيانمان انتقام ميگيريم.!در صورتيكه آنها شايد خيلي هم ما را دوست داشته باشند ولي اين نفرت به قدري در درون ما نفوذ كرده كه علاقه انها را نه تنها درك نميكنيم بلكه به طريقي سعي در ازردن انها داريم. **** مثل اينكه مطلب داره پيچيده ميشه. ****ضمنا اگر خوب دقت داشته باشيم با تفكراتي در درون خود مواجه ميشيم كه اتفاقا خيلي هم به كارمان امده و در برابر مشكلات زيادي از اونها استفاده كرديم ولي از بس كه هميشه در دسترسمون بوده قدرش رو ندونستيم و فراموشش كرديم و گذاشتيمش كنار. و حالا كه با مشكل مواجه ميشيم يادمون رفته كه چه ابزار خوبي رو كنار گذاشتيم و ميتونستيم ازش استفاده كنيم. حالا كه داريم افكارمون رو زير و رو ميكنيم خوبه كه دوباره اون باورها و ابزارها رو گرد گيري كنيم و ازشون استفاده كنيم.
مجموع ارقام اعداد صحیح بین یک تا یک میلیارد چقدر است؟ (یک میلیارد 1000,000,000 )
لطفا" توجه کنید: مجموع اعداد صحیح بین یک تا یک میلیارد خواسته نشده است. مجموع ارقام اعداد بین یک تا یک میلیارد مورد سوال است. مثلا" فرض کنید که اعداد صحیح بین 28 تا 35 (به انضمام خود این دو عدد) را پشت سر هم نوشته و ارقام آنها را با هم جمع نماییم:
54 = 5 + 3 + 4 + 3 + 3 + 3 + 2 + 3 + 1 + 3 + 0 + 3 + 9 + 2 + 8 +2
همانطور که ملاحظه میفرمایید مجموع این ارقام برابر 54 است در حالیکه مجموع اعداد 28 تا 35 که یک تصاعد حسابی است برابر 252 میباشد.
اینک میخواهیم شما زحمت بکشید و مجموع ارقام اعداد صحیح بین یک تا یک میلیارد را بدست آورید. در حل این مسئله استفاده از کامپیوتر مورد نظر نیست. بیشتر خواهان یک راه حل ریاضی هستیم.
اگر موفق به حل مسئله شدید، که امیدوارم بشوید، آنگاه سعی کنید آنرا تعمیم نیز بدهید و فرمولی بدست آورید که با کمک آن بتوان مجموع ارقام اعداد صحیح بین یک تا هر توان ده را که بخواهیم تعیین کنیم.
برای مشاهده جواب بر روی ادامه کلیک کنید.ادامه مطلب
به راستی چقدر کار پسندیده و نمادین خوبی هست ان شاءالله شاهد این قبیل برنامه ها در کشور عزیزمان ایران هم باشیم.
ادامه مطلب
راستش رو بخواهید من از لحاظ درسی همیشه یکی از بهترینها بودم یعنی حتی زمانی که در بهترین مدارس تهران درس می خوندم بین 5 نفر اول بودم حالا تعریف از خود نباشه ولی خیلی ها میومدن و خودشون می گفتن که دوست دارن مثل من باشن از لحاظ درسی و ... منم همیشه مسخرشون می کردم و پیش خودم می گفتم ای بابا آخه برای چی اینا به من حسودیشون میشه آخه حالا یه دو تا مسئله امتیازی ریاضی حل کردن مگه حسودی می خواد؟!!!
همیشه برام این رفتار اونا عجیب بود تا اینکه من در سال اول راهنمایی که اومدم مدرسه روزبه (که البته از مدارس عالیه پسرانه تهران محسوب میشه) شخصی رو ملاقات کردم به نام آقای علی معین ان شاءالله همیشه سلامت باشند. اینجوری مودبانه نوشتم چون ارادت خاصی بهش دارم. هم کلاسیم بود و البته برادرزاده همین دکتر معین هم هست. بگذریم این فرد در تمام دروس 20 می گرفت. 20 در مدرسه روزبه اونم همه درسا یه امری غیرعادی محسوب میشه . جالبتر اینجاست که این خاطره رو بگم که امتحان میان ترم بود و معلم فیزیک ما سال دوم دبیرستان یه امتحان وحشتناک گرفت که مسائلش رو پیش دانشگاهیا هم به زور حل می کردن. من در طول امتحان فقط عرق می ریختم و فکر می کردم یعنی همه این حالتو داشتن. جواب امتحانات که اومد هرچند من بد نشدم ولی میانگین کلاس شده بود 12 !!! می دونید یعنی چی؟!!! اون دانش آموزان مدرسه روزبه که هر کدوم یه پا نابغه محسوب میشن این نمره شده بود میانگینشون!!! . حالا آقای معین شده بود 20 که معلم وقتی 1 نمره به خاطر سختی امتحان به همه اضافه کرد ایشون 21 شد!!!
یعنی دهن معلم هم باز مونده بود. قبلا فکر می کردم چون به هر حال پارتی و اینا داره سوالات رو قبل امتحان ممکنه داشته باشه ولی در امتحانات نهایی این به من ثابت شد چون که معدلش شد 19.98 اونم به خاطر یه بی دقتیه کوچولو!!! آخه چطور این کارها رو می کرد. از اینا بگذریم تو ورزش همیشه عالی بود یعنی 60 تا دراز نشست رو در یک دقیقه یه راحتی میزد و در ضمن سر یه پروژه فیزیک با ویژوال بیسیک یه برنامه نوشته بود که الحق حرف نداشت. تو قرآن خوندن همیشه بی غلط بود و در خط همیشه زیبا می نوشت. خلاصه ببینید انقدر کامل بود که نمی شد بهش فکر نکرد. انقدر کارهای عجیب و غریب انجام می داد که همه فقط می تونستن تبریک بگن. معدل تحصیلیش معمولا 20 بود و اگه 20 نمیشد بالای 19.90 بود. یه بار دیگه میگم تو اون مدرسه نمیشد معدل 20 آورد و این کار اون خیلی غیرعادی بود. انقدر جواب ها رو کامل می نوشت که هیچ کس نمی تونست ازش اشتباه بگیره. خلاصه من که بعد مدرسه کلی کلاس خصوصی با بهترین دبیران برای گرفتن ایشون در درس تلاش می کردم ،غیر ریاضی که خوب دیگه عاشقشم تو بفیه درسها و فعالیتها همیشه ازش عقب بودم از این جهت باید یه تبریک بهش بگم.
امیدوارم کنکور امسال رتبه خوبی بیاره که قطعا میاره یعنی 1 رقمی نشه 2 رقمی حتما هست.
سه دوست با خودروی شخصی خود با هم مسافرت میکردند. شب دیر وقت به شهری میرسند. مستقیما" به مهمانسرایی میروند تا شب را در آنجا بخوابند. دفتر دار شب، یک اتاق با سه تخت خواب به آنها میدهد بمبلغ سی دلار. آنها هم هر کدام ده دلار میپردازند و به اتاق میروند که بخوابند.
صبح بعد، دفتر دار روز، متوجه میشود که کرایه ی آن اتاق شبی 25 دلار بوده و همکارش اشتباها" سی دلار با آنها حساب کرده است. پس پنج دلار به مستخدم اتاق میدهد( به شکل پنج سکه یک دلاری )که به آنها برگرداند و از بابت اشتباهی که شده پوزش بخاهد.
مسافرین ضمن تشکر، هر کدام یک دلار بر میدارند و دو دلار باقیمانده را به عنوان انعام به مستخدم میدهند و بدنبال آن، مهمانسرا را ترک میکنند.
حالا نگاهی به حساب این سه نفر بیندازیم، مثل اینکه مختصرکی اشکال در آن دیده میشود : این آقایان شبی که رسیدند هر کدام ده دلار پرداخت کردند( که در جمع میشود سی دلار )، صبح روز بعد هر کدام یک دلار پس گرفتند. بنابراین مثل اینستکه هر کدام نه دلار بابت اتاق داده اند. سه تا نه دلار میشود 27 دلار باضافه دو دلار هم در جیب مستخدم، جمعا" میشود 29 دلار. یک دلار دیگر کجا رفته است؟
برای مشاهده جواب بر روی ادامه کلیک کنید.
ادامه مطلب
اگر دو خرگوش را دنبال کنی هیچ کدام از انها را نخواهی گرفت
تقدیر به کسی روی می اورد که به کار اعتقاد دارد نه تقدیر .
ده برابر زمانی که حرف می زنید بخوانید و بنویسید .
پنیر مجانی فقط در تله موش پیدا می شود برای موفقیت بهایش را باید بپردازی.
بزرگترین اشتباه ترس از اشتباه است .
برنده ها کارهایی را انجام می دهند که بازند ه ها اصلا دوست ندارند ان را انجام دهند .
تقدیر همیشه و همه جا اتفاق می افتدهرچه زودتر با ان هماهنگ شوید به نفعتان است.
شنا کردن در جهت جریان اب از ماهی مرده هم بر میاید.
مشکلات مانع ما نیستند بلکه معلم ما هستند
دوست دارم نگاه هندسی به زندگی داشته باشم و محیط پیرامون خود را با دیدی نو محاسبه کنم.
دلم می خواهد مساحت عمرم را بسنجم و به شخصیتم شکل مناسبی دهم.
می توانم زندگی را مریعی فرض کنم که اضلاع آن را ایمان،هدف،امید و عشق تشکیل داده اند یامثلثی که زاویه های آن علم ایمان و انسانیت است.
می توانم مرکز دایره حیاتم را انتخاب های خوب قرار دهم .
چرا سطحی بیندیشم؟!
وقتی دوست دارم به افکار و زندگیم عمق دهم و می توانم حجم معنویم را افزون سازم.
من می توانم از نقطه های خط عمرم خطی مستقیم در جهت خوبی و مهربانی ترسیم کنم.
من دلم می خواهد زندگیم بر قاعده پاکی استوار باشد. به موازات حق پیش بروم و زاویه دیدم باز باشد.
وقتی این قدر توانایی دارم چرا شکل غیر منتظم باشم و از میان خطوط خط های شکسته و منحنی را برگزینم ؟!
من می توانم منشوری باشم شفاف که از هر سو جلوه ای خاص دارد.
منشوری که نور را به راحتی تجزیه می کند و فضا را با رنگ های دلپذیر و جذاب محبت ،امید ،عشق ،عرفان و... می آراید.
My heart is gold
and it would not be sold
It's secrets are gonna be unfold
unless the weather is too cold

قدر بودن در ایران رو در این روزها بدونید و ما رو یاد کنید.

